لحظه لحظه هاتون شکلاتی
|
من و آقای شکلات با هم تفاوت داریم. مثلآ الان که من دارم اینجا مینویسم، آقای شکلات خوابه
صبحها من ساعت 8 بیدار میشم و اون معولآ بین 12 تا 1 من بهش میگم "خوابالـــو" ، اونم به من میگه "تو خیلی کم میخوابیــــا"
آقای شکلات بسیار بسیار آرومه. یعنی آرامشی که توی چشماش هست یکی از قشنگترین چیزاییه که تا حالا دیدم ولی من پر سرو صدا و شیطونم
وقتی پیش همیم آقای شکلات 100 تا کلمه حرف میزنه و من 1100 تا
دست خودم نیس هیجانزده میشم و هی حرف میزنم و میخندم
خیلی وقتا هم خیلی شبیه به هم میشیم. کافه ی مورد علاقمون ژاندارکه. وقتی پیش همیم به همدیگه نگاه میکنیم و بی دلیل میخندیم
هردوتامون کتاب خوندنو دوست داریم. البته آقای شکلات بیشتر از من کتاب میخونه. نیس که کنکـــور دارم، زیاد وقت ندارم.
توی تابستون آقای شکلات چندتا از کتاباشو داد که من بخونم. حالا هروقت دعوامون میشه و من میخوام قهر کنم ، اولین حرفی که میزنم اینه ===> "دیگه نمیخوام ببینمت. کتاباتو هم میبرم میذارم ژاندارک. برو بگیرشون "
جالبیش به اینه که هیچوقتم اینکارو نکردم به محض اینکه این حرفو میزنم، بعدش هی توی دل خودم میگم "خدایا عجب غلطی کردما
" بعد هم سریعآ با هم آشتی میکنیم
درضمن دو تا بچه ی خوشگل هم داریم. "فندق" پسرمونه و "گردو" هم دخترمونه البته سن دقیقشونو نمیدونیم
بعضی وقتا نی نی هستن
بعضی وقتا هم میرن مدرسه
بعضی وقتا گردو بزرگتره و بعضی وقتا هم فندق بزرگتره
تازه بین خودمون بمونه ها آقای شکلات اوایل فراموش میکرد کدومشون دختره و کدومشون پسر
حالا الان یاد گرفته جنسیتاشونو
حالا تفاوت و تشابه به کنار، ما خعلی به هم میایم. خــــــعــــــــلــــــی!
همه میگنا
پ.ن : این پست رو صرفآ جهت کم کردنِ بارِ ادبیِ وبلاگم گذاشتم
نظرات شما عزیزان:
+دو شنبه 13 آذر 1391برچسب:, 11:0 دختر شکلاتی